تبليغاتX
سرزمین گناهکاران

سرزمین گناهکاران

بزرگترين گناهان نزد خداي سبحان، گناهي است كه گنه كار آن را كوچك شمارد. علی (ع)

این شگفت انگیزترین خبری بود که از آفی که تو آیدم گذاشته شده بود خوندم،خبری که من و خیلی کسای دیگه هم باورمون نمیشد به همین زودی بشنویم:

۱۲:۳۰ شب بود اگه اشتباه نکنم اون هم دیروز نبش کوچه ای بن بست مردی ریزنقش بساط پهن کرده بود.

-بودو...بدودو...از دست ندیها...

از دور چهرش به خوبی معلوم نبود،چهرهش تو تاریکی شب گمشده بود.جلو رفتم...

-بودو...بدودو...از دست ندیها...سنتوری...سنتوری...فیلمی که تاحالا از هیچ جا بیرون نیومده...

گفتم:

-راس راسی سنتوریه؟

-آره داداش

-مگه میشه؟

-چرا نشه؟

ـآخه این فیلم...

-ای بابا میخوای یا نه؟؟؟

چند نفری کنار من جمع شده بودن،یکیشون مثل من متعجب و بقییشون هم بی خبر از حواشی و...این فیلم.

با اینکه مطمئن بودم این دی وی دی نمیتونه فیلم علی سنتوریه داریوش مهرجویی باشه ولی خریدمش دیگه ۲۵۰۰ تومن که اندازه قیمت یه لوپ لوپ هم نیست!!!((ببخشید اصلا یادم نبود تو وبلاگ نباید تبلیغ کرد.البته یکی هم نیست بیاد بگه که بنده خدا آخه مگه وب تو چه قدر بازدید داره که اومدی میگی...خنده داره،نه؟؟؟))

فیلم رو خریدم،اون هم بی درنگ.وقتی به خونه رسیدم بازهم بی درنگ دی وی دی رو تو کامپیوتر گذاشتم...

.

.

.

.

به نام خدا

.

.

سنتوری

.

.

فیلمی از داریوش مهرجویی...

باورم نمیشد...وای خدا این خوده خوده خوده سنتوریه؟؟؟

یادم نمیره چنان فریادی زدم که فردا وقتی همسایه بالاییمون منو تو راهرو دید گفت:

-راستی شما فیلم سنتوری رو دارین؟؟؟!!!

اون شب نشستم و فیلم رو دیدم،انگار شخصیت علی سنتوری رو تو خودم احساس می کردم.

فیلم از جایی آغاز میشه که بهرام رادان بازیگر نقش علی سنتوری داره از ایستگاه مترو بیرون میاد در حقیقت این سکانس آخر فیلمه که در اول فیلم اون رو مشاهده میکنیم در این صحنه علی پس از ترک اعتیاد از بیمارستان یا...یا...راستش نمیدونم به اینجاها که ترک میدن چی میگن...قبلن نوک زبونم بودا...بگذریم،تو این سکانس تمام صحنه های فیلم به صورت خاطره از زبون علی نقش اول فیلم شرح داده میشه.البته شروع فیلم با آهنگ زخم زبون محسن عزیزم یه حال و هوای دیگه ای میگیره...

روند سکانس های این فیلم به این صورته که در آغاز، فیلم از سکانس آخر شروع میشه که واسه بیننده این سکانس نامفهومه تا وقتی که فیلم رو تا به آخر ببینه.بعد از سکانس اول فیلم، شاهد ناکامیهای علی به علت اعتیادش در کنسرت های اواخر اون هستیم.سپس به روزهای خوب و عاشقانه ای بر می گردیم که علی با هانیه نقش عجیب و زیر سوال این فیلم داره.این نقش رو همین طوری که میدونید گلشیفته فراهانی ایفا کرده که به نظر من عامل بسیاری از ناکامی های علی در این فیلم این شخصیت  بوده که به عنوان یه همدم میتونسته مرهمی روی زخمهای عمیق علی باشه...پعد از این سکانس ها به سکانس حساس فیلم میرسیم که به قول علی همه ی داستان از اون شب شروع میشه.در این سکانس علی و هانیه به پارتی نه...پارتی اشتباست مهمونی درسته،داشتم میگفتم به یه مهمونی میرن که توی اون مهمونی، هانیه به علت یکسری اشتباهات علی با پسری آشنا میشه که الان درست اسمش رو یادم نیست ولی نوازنده ویلونه و از طریق دوست صمیمی هانیه با هم آشنا میشن و چون هانیه هم در نواختن پیانو مهارت خوبی داشته به گروه اونا میپیونده تا جایی که رفت و آمد اونها در روز به علت تمرین ساز با هم خیلی زیاد میشه.البته نباید فراموش کنیم که عامل پیوستن هانیه به اونا بر طرف کردن نیاز مالی زندگی کوچک و مستاجری علی و هانیه بوده که علی به علت اعتیاد دیگه نمیتونسته به اجرا تو مراسم ها و عروسیها بپردازه و خرجی خونه رو در بیاره یا اگرم به اجرا میره تمام پولی که بدست میاره رو صرف اعتیاد خودش میکنه.

رفتن هانیه به تمرین با گروه برای کنسرت ها و تنها موندن علی یکی از عوامل روی آوردن اون به تزریق های بیشتر در روزهایی است که در کما برایش میگذرد، روز های پایانی زندگی علی و هانیه.

در اواسط فیلم باز به عقب بر میگردیم، لحظه ی آشنایی و طور آشنایی علی و هانیه و بعد از این سکانس به سکانسی میرسیم که دیگه برای همیشه هانیه علی رو ترک میکنه و علی هم به غیر از مشکلاتی که داشت به درد جدایی از هانیه،بی پولی و...دچار میشه.بعد از این همه شکست و ناکامی اون به اجبار به خانواده ثروتمند و بسیار مذهبی خودش مراجعه میکنه، خانواده ای که سالها  پیش به علت حروم دونستن نواختن سنتور اون رو مجبور به انتخاب یکی از دو گزینه سنتور یا موندن تو خونه مجبور کرده بود.

اعضای خانواده علی از جمله پدر اون دست یاری رو به سمت اون دراز میکنن ولی علی دست پدرش رو پس میزنه با اعتقادی که به خودش و غرور جوونی که هنوز داره.((اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش))

با بیرون ریختن اسباب و اثاثیه بسیار کمی که علی داشت به علت خراب کردن خونه توسط صابخونه،علی مجبور به پناه بردن به یکی از پارکهای دور افتاده شهر میشه که اونجا مکان افراد معتاد، فقیر و...بوده.با این وضع اون تمام دار و ندارش رو از دست میده.به نظر من زیباترین صحنه این فیلم در همین پارکه که بیننده رو به شدت تحت تاثیر قرار میده،صحنه ای که علی سنتورش را با ناخن هاش میزنه و چند معتاد دیگر نیز که با سوسیس هایی که علی سرخ میکنه و اونها رو از سیری در میاره سیر شدن و از خوشحالی میرقصن در حالی که علی محزونتر،تنهاتر و...از همیشه هست،نا گفته نمونه که تو این صحنه آهنگ رفیق خوب یا سنگ صبور محسن باعث شد گونه های من خیس بشه ببین گونه های توهم خیس میشن یا نه؟؟؟

این فیلم یک قسمت گنگ و نامفهوم داره اون هم رفتن هانیه به کاناداست با اینکه رفتن اون به کانادا با گروه برای کنسرت قطعی شده بود ولی ما شاهد حضور هانیه در کنسرت علی که بعد از ترک اعتیادش صورت میگیره هستیم.عقیده شخصی من اینکه هانیه به کانادا سفر کرده و در اون زمان مثل همیشه که علی تو همه کنسرتاش حضور هانیه رو احساس میکرده اینبارهم براش یه خیال بوده...البته هر بیننده میتونه نظر شخصی خودشو راجع به این قسمت داشته باشه و اینهم نظر شخصی منه که باهاش میخوام فیلم رو یه جوری به زندگی خودم هم نسبت بدم.

ادامه فیلم رو براتون تعریف نمیکنم تا حتما برید همه ی فیلم رو خودتون ببینید.

 

رفیق من سنگ صبور غمهام

My only friend the "lover's dtone of patience"

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

Help me embrace my loneliness

هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم

No one sees my sea of angony nor

چه دنیای رو به زوالی دارم

How my world is crashing around me

مجنونم و دلزده از لیلی ها

Majnoun am I, bereft of all leilis

خیلی دلم شکسته از خیلی ها

Foced into suffering much from so many

نمونده از جوونیام نشونی

Yoyth is lost to this raging heart

پیر شدم پیر تو ای جوونی

Age falls on me in her destructive might

تنهای بی سنگ صبور

Lonely, with out the"lover's stone of patience"

خونه سرد و سوت و کور

Heartless home, cold and blessed  by gloom

توی شبات ستاره نیست

No star rises to adorn my night

موندی و راه چاره نیست

No hope,  no solution in sight

اگر چه هیچکس نیومد

No friendly face to greet me

سری به تنهاییت نزد

No gracious  companion to fill my lonely  doom

اما تو کوه درد باش

You be the rook of pain

طاقت بیارو مرد باش

Bear it and become a Man

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 23:23 توسط علی هاشمی

اگه اشتباه نکنم تابستون سال ۸۴ بود. روزهای آخر شهریور،ترانه های پایانی آلبوم تابستون رو می ساختن،آخرین تابستونی بود که برادرها و خواهرا با هم عازم شمال بودن از اون سال به بع د...نمی دونم چرا تا حالا دیگه نتونستن با هم چند روز از سال رو همسفر بشن!!!

شب بود فکر کنم حدود ساعت ۱ نصفه شب.خوابم نمی برد...عجب شب آرومی بود.در آلومینیومی ویلا رو از گرما باز کرده بودیم...توی هال من،بابا و عمو...سر جمع ۸ نفری میشدیم که کنار هم دیگه خوابیده بودیم...

صدای ناله ی پنکه سقفی زنگ زده،طنین آواز جیرجیرک ها رو خط خطی می کرد.

اون،مامان،زن عمو و عمه...تو پذیرایی خوابیده بودن.

از توی جام بلند شدم،اون هم با چه بدبختییی نمیدونستم این ملحفه سبزه اینقدر طرفدار داره عمو و شوهر عمه از اون طرف، بابا هم از این طرف تو خواب ملحفه رو میکشیدند.

از تو جام بلند شدم رفتم توی ایوون نشستم تا حالا...

به اون فکر می کردم. به اونی که وقتی همیشه میخواد بخوابه موهای بستش رو باز میکنه،آبشار موهای سیاهش رو شونه هاش رها میکنه،همیشه آخر شب...

راستش میخواستم زار زار گریه کنم و بلند فریاد بزنم و شب رو بیدار کنم...اما نمی تونستم...آخه از اون شب به بعد یه جورایی فهمیده بودم که بهش نمیرسم...آخه چرا؟؟؟

 

بعد از ظهر بود،خیلی شیک و مرتب به طرفم اومد و گفت:

-علی میای چندتا عکس از من توی باغ پشت ویلا بگیری؟؟؟

-من؟

ـآره دیگه، پس کی؟

-باشه بریم...

سه،چهارتا عکس می شد که ازش گرفته بودم،گوشیش زنگ زد،هراسون جواب داد:

-الو...الو...سلام...ناکس خان، داشتم از دستت ناراحت می شدم ها...

غرق صحبت با تلفن شده بود طوری که متوجه وجود من نشد که به درخت آلو تکیه داده بودم.یه چیزی بهم میگفت تنهاش بذار تا به تلفنش برسه...ولی دلم یه جوری...همون جا غرق حرفهایی که میزد شده بودم...آره...

آره...آره...اشتباه نمی کردم...قلبش با تلفن صحبت می کرد انگار خودش یه جایی دیگه بود شاید به خاطر اینکه قلبش چشم نداشت من رو نمیدید نمی دونم...

هرکی که پشت تلفن بود،اون باهاش یه جوری صحبت می کرد که انگار اون...

یه لحظه خیال کردم که من چطور می تونستم قلبش رو بلرزونم که نه، فقط بهش بگم دوست دارم...وقتی که ظرفیت قلبش پره...

غرق صحبت با تلفن شده بود طوری که متوجه وجود من نشد که به درخت آلو تکیه داده بودم.یه چیزی بهم میگفت تنهاش بذار تا به تلفنش برسه...ولی دلم یه جوری...همون جا غرق حرفهایی که میزد شده بودم...آره می خواست...می خواست بهش بگه: ددددووووسسسستتتت دددداااارررمممم اما نگفت چون متوجه حضورم شد...

-علی اگه میشه من رو یه چند دقیقه ای تنها بذار...

-باشه

به صحبتش ادامه داد اینبار خواست بگه دوست دارم هرچی به کلمه ((ددددددووودووسسستت)) نزدیک تر میشد من با هر قدم که بر می داشتم از اون دور میشدم...

چشمام میگن: 

این بار خواست بهش بگه:دووووسسسستتتت دددااارررمممم و همین رو هم گفت.

اما من باور نکردم.

((چشمای خیس من دارید اشتباه می کنید به خدا لبخونیتون اشتباه بوده...))

اگه اشتباه نکنم نیم ساعتی تلفنش طول کشید.وقتی تلفن رو قطع کرد بلافاصله بالا اومد.وقتی در رو باز کرد پشت سرش خورشید رو تو آسمون ندیدم...راس راسی خرشید غروب کرده بود؟؟؟

رفت تو تنها اتاق خواب ویلا در روهم از تو بست نمیدونم چرا؟؟؟شاید...نه...نه...نباید...

واسه شام هم از اتاق بیرون نیومد.گفت که رژیم داره و...

شب شده بود،عمه سراغش رفت.به ناچار در رو باز کرد.

-پاشو دختر اینجا جای خوابیدن نیست بیا اون طرف با ما بخواب

-خب،الان میام اینقدر داد و بیداد نداره که...

من و عمو داشتیم جاها رو مینداختیم.عمه دستش رو گرفته بود تا زمین نخره از چشمای نیم بازش فهمیدم تمام مدتی رو که تو اتاق بود خواب بوده.

شب بود فکر کنم حدود ساعت ۱ نصفه شب.خوابم نمی برد...عجب شب آرومی بود.در آلومینیومی ویلا رو از گرما باز کرده بودیم...توی هال من،بابا و عمو...سر جمع ۸ نفری میشدیم که کنار هم دیگه خوابیده بودیم...

صدای ناله ی پنکه سقفی زنگ زده،طنین آواز جیرجیرک ها رو خط خطی می کرد.

اون،مامان،زن عمو و عمه...تو پذیرایی خوابیده بودن.

از توی جام بلند شدم،اون هم با چه بدبختییی نمیدونستم این ملحفه سبزه اینقدر طرفدار داره عمو و شوهر عمه از اون طرف، بابا هم از این طرف تو خواب ملحفه رو میکشیدند..

از تو جام بلند شدم رفتم توی ایوون نشستم تا حالا...

به اون فکر می کردم. به اونی که وقتی همیشه میخواد بخوابه موهای بستش رو باز میکنه،آبشار موهای سیاهش رو شونه هاش رها میکنه،همیشه آخر شب...

راستش میخواستم زار زار گریه کنم و بلند فریاد بزنم و شب رو بیدار کنم...اما نمی تونستم...آخه از اون شب به بعد یه جورایی فهمیده بودم که بهش نمیرسم...آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو حال و هوای خودم بودم،حس کردم بوی قهوه میاد با خودم گفتم بوی آسمون قهوه ای تابستونهای شماله...

ولی نه انگار راس راسی بوی قهوه میومد،سرم رو برگردوندم داشتم از ترس سکته می کردم یه غریبه...

یه غریبه که تاریکی شب تمام بدنش رو تو خودش محو کرده بود فقط لیوان سفید رنگ قهوه از دور قابل تشخیص بود...نزدیک شد...آشنا بود...همان آشنای غریبه...

یک لحظه بوی تلخ قهوه ترک بغض آسمون رو ترکوند،نم نم بارون گونه هام رو خیس کرده بود.خودش بود.

بعد از بارون اون بود که سکوت آسمون رو شکوند،خیلی آروم گفت:

-علی داره بارون میاد؟؟؟

سعی کردم بگم آره اما نتونستم و گفتم:

-نه

گفت:چرا چرت و پرت میگی داره بارون میاد!!!

گفتم:نه،ببین زمین خشکه خشکه...

دستش رو بلند کرد،خواست با دستانش خیسی گونه هام رو احساس کنه!!!اما نخواست و برای اینکه من متوجه نشم سریعا دستش رو به نرده ای که کنار سرم بود گرفت و گفت:

-چرا گریه میکنی؟؟؟

-من که گریه نمی کنم...حتما خیالاتی شدی!!!به سرعت اشکهام رو پاک کردم.نصف لیوان قهوه رو سر کشید و بقیش رو به من داد و گفت:

-بخور که می خوام  فال بگیرم

-این دیگه چه جور فالیه؟؟؟مگه با لیوان هم فال میگیرن؟؟؟ بعدشم تو این تاریکی چه جوری میخوای فال بگیری؟؟؟ اصلا مگه بلدی فال بگیری؟؟؟ 

-اه تو چقدر سوال میپورسی بخر دیگه...

ته قهوه تو لیوان رو خوردم،چه قدر تلخ بود.لیوان رو ازم گرفت، گرمای وجودش رو توی سرتاسر بدنم احساس می کردم...

لیوان رو ازم گرفت به درون لیوان خیره شد، همون لحظه قرت قرت گوشیش در اومد روی سایلنت گذاشته بودش،لیوان رو بهم داد و رفت تو حیاط به سمت باغ تو اون تاریکی و زیر بارون عجب جراتی داشت...

از پلها پایین رفتم تا مراقبش باشم...نبود...خبری ازش نبود...بد جور ترسیده بودم.بر گشتم تو ایوون خیسه خیسه خیسه خیس شده بودم.

میخواستم برم بابا اینارو بیدار کنم،یه لحظه متوجه ته لیوان شدم.بیشتر از اینکه توش شکلی رو ببینم متوجه جمله توش شدم عین خط شکسته بود. توش نوشته شده بود:

.....و تقدیر روزگار این است:تو را به آنکه دوستش داری رسیدن نیست

نسیم زنده ای میوزید خیلی سرد بود...چشمام رو باز کردم صبح شده بود به گمونم همونجا خوابم برده بود،وقتی لیوان رو کنار سرم دیدم اعتماد پیدا کردم که خواب نبودم.در آلومینیومی ایوون بسته بود فهمیدم که از سردی نسیم صبح در رو بستن در رو باز کردم و رفتم تو همه خواب بودن،اون هم خواب بود.

((بعد چند روز با اینکه میدونستم مسخرم میکنه ازش در مورد اون شب پرسیدم، با اون همه خنده ای که کرد به هم گفت که خواب دیدی یا شایدم خیالاتی شدی حالا خودمونیم به کس دیگه ای نگی بهت میخندن)) 

اما من مطمئن بودم که بیدار بیدار بودم و اگه خیالاتی شده بودم  پس چرا اون لیوان...

از تابستون اون سال به بعد دیگه عمه و عمو اینا به علت مشغله و از اینجور چیزا  با ما همسفر نشدن ما گهگاهی شمال میریم ولی زیاد اونجا نمیمونیم آخه من هر شب نمیتونم خوب بخوابم و احساس میکنم یه نفر داره توی باغ پشت ویلا با تلفن صحبت میکنه...

اون هم بعد اون تابستون دانشگاه آزاد توی یکی از شهرهای بندری شمال قبول شد و دیگه از اون سال به بعد نتونستم ببینمش تا تابستون همین سال که به تهران اومده بود...

به گمونم تابستون امسال آخرین تابستونی بود که اون...

تا تابستونه دیگه نمی دونم با اون...یا نه؟؟؟



+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 0:39 توسط علی هاشمی

داخل رو شویی آب به سر و صورتم زدم! تا حرارت بدنم فروکش کنه، دیوونه شده بودم انگار!خودم رو توی آینه نگاه می کردم و بد و بیراه می گفتم:بی عرضه...برای رسیدن بهش فقط باید دستگیره در رو بچرخونی!

چراغ ها روشن شد.بیدار شده بود.روسری سیاهش را روی سر انداخته بود.حتما می دونست که چه قدر این روسری رو دوست دارم.چشمهایش قرمز بود.به یقین اون هم بیدار مونده بود.روی کاناپه لم داد و گفت:

-چه قدر سر و صدا میکنی!نمی ذاری بخوابم...

خندید نفس عمیقی کشید و آروم گفت:

-تو این یک شب رو نتونستی بخوابی...هر شب من،مثل امشب توست...

با صورت خیس بیرون اومده بودم.توی هال می گشتم دنبال جایی که روش بشینم.به جز کاناپه هیچ جای خالی نبود که اون هم روش لمیده بود.خواستم روی زمین بشینم،خندید و گفت:

-از من میترسی علی؟

سرم را بالا انداختم.گفت:

بیا و روی کاناپه بشین!

کمی خودش را جمع کرد.پاهاشو تا کرد و به سینه فشرد.من کز کردم گوشه کاناپه نشستم.

به چشمهایم خیره شد.اوایل وقتی یکیمون به اون یکی خیره میشد، اون یک سرش رو پایین مینداخت،اما مدت ها بود که این کارو نمی کردیم.زل میزدیم به چشمهای هم...

به من نگاه می کرد،با آن چشمهای سیاه یکرنگ.قلبم را سوراخ می کرد.انگار توش ماده مذاب می ریخت.صدای جلز و ولز قلبمو می شنیدم.همانطور که به چشام زل زده بود سرشو جلو آورد.خودشو جلو کشید.صورتش به صورتم نزدیک می شد.پنداری منتظر بود صورتمو جلو بیارم و...خودم رو عقب کشیدم...خودشو جلو کشید...خودم رو عقب کشیدم...خودشو جلو کشید...چشمهاشو بست.شاید خیال می کرد از چشماش خجالت می کشم،اما...بی دفاع بود.تنها بود.حتی چشماشم بسته بود.هیچ چشمی منو نمی دید...از ته دل نفسی عمیق کشید.گرمای نفسش به صورتم می خورد.بوی یاس دیوونم کرده بود.فقط نقل تقوا نبود.بوی یاس...در آغوشش...در آغوشش...در آغوشش...در آغوشش نگرفتم.

گریم گرفته بود.زار زار اشک می ریختم.چشماش رو باز کرد.منو نگاه کرد.سرشو به چپ و راست تکون می داد.توی چشماش اشک جم شده بود انگار برای من گریه می کرد...

صداش گرفته بود.به من گفت:

-مرا دوست نداری؟!

-هیچکس به اندازه ای که من تو رو دوست دارم،کسی رو دوست نداشته و ندارد...

مکث کرد با چشماش به چشمام خیره شد و گفت:

-علی من! دلم برات می سوزه.تو چرا باید اینقدر زجر بکشی.خب! این جور عاشقی زجر کشی هست دیگه...اگه نیست پس چییه؟

چیزی نگفتم جلو اومد دستشو توی موهام فرو برد...

داخل رو شویی آب به سر و صورتم زدم! تا حرارت بدنم فروکش کنه،دیوونه شده بودم انگار! خودم رو توی آینه نگاه می کردم و بد و بیراه می گفتم:بی عرضه...شاید دیگه همچین خوابی رو تو عمرت نبینی!!!

((بعد اون شب هرچی فکر می کنم میبینم که چه قدر به موقع از خواب پریدم!آخه وقتی من که میدونم به هزار دلیل به اون نمیرسم،چه لزومی داشت دیدن ادامه اون خواب برام؟))

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 23:53 توسط علی هاشمی