از رسیدن به بن بست کسالت صداهایی که از دور شامگاه سرزمین گناهکاران را کشته بود میگریستم، یا بار دیگربه آغوش کسی پناه میجستم، که او را پناه برده بودم از تمامی انحناهای تلخ خلأ در جیغ بنفش شیاطین بامداد و... خدایا تا شامگاهان غرق در آغوش سردم بمان در سرزمین گناهکاران...
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 4:15 توسط علی هاشمی 