کسالت من، باغچه حرفهای تازه ام در تمنای یک گلدان گل نگاهت خشکید... روزها که می گذشت، شبها نمی رسید. شهریور به پایان میرسید. گل نگاهت رفته بود، عطر آبشار موهایت سمت آسمان ها با نسیم پرید سمت دور دست های آسمان جایی که خانه ها پنبه های تکه تکه است... دیشب، چقدر باد بارید و چقدر باران وزید...چقدر ناله بارید و چه قدر اشک وزید... سر یک عشق بی نفرت. گفتم: پاییز است!!! خواستی بگویی: .... ((دیدم گلی در باغ نیست.)) سمت باغچه ی تو شاخه ها خشکیده بود از ساقه برگهای سبز جدا بروی خاک، سمت باغچه ی من زیر پای سرو،بچه گنجشکی نرم مرده بود. مرگ یک واژه جلوتر بود، تو هشت صفحه دورتر.من یک قطار چمدان سفر از تابستان بسته بودم، تو یک برگ از پاییز گریخته بودی. من یک...
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 4:45 توسط علی هاشمی 