(یک جمعه پاییز بود) دیشب انقدر باران بارید که به صداقت حضورت پی ببرم، باران صداقت. پاییز آمده بود. پاییز آمده بودو نیامده رفته بود، نیامده رفته بودو پاییز آمده بود مثل یک جمعه نحس از پنجشنبه تابستان تا شنبه ی زمستان پاییز آمده بود از شنبه زمستان تا پنجشنبه تابستان مثل یک جمعه نحس پاییز نیامده بود. چهارده آذر روز دفن من بود روی زمین. درختی مرده بود گیتیه سبز پرچم شهر من تهران بود یا سرزمین کناهکاران هست یا اینکه بیرون است پدرت که مارا تا لب یک ایوان برده بود برای چشمانت شونه هایم را که شکسند با زلف منحنی به من نگاه میکرد و میگریست تا غم بروی دفترم برگه ای باقی نبود پولی تا من بمانم برای تولد امیر نه آذر چه چیز بخرم تا یک ستاره به من بدهد تا من با لبه تیزش ماه را بترکانم که یعنی چه عشق در عرفان بود سوال پنج آزمون ادبیات را نباید در کلاس درس عاشقی بدهند قبض آب و برق و عاشقی را به ما چه کسی جز او میتواند غصه شمس دورآبادی را بخورد همان که تو بودی و هستی و خواهی بود کسی که قلبم را دزدیدی چرا میخواستی برای مرگم از دوستای بگویی که هم جنس من اند کسانی که زود میمیرند و قلبشان اندازه ی لانه ی گنجشکی است که تا آن را پیدا کنند میبینیم لانه ی قلبشان را کلاغها غارت کردند و بردند هرچه میخواستند همان بود که بود برای گرفتن تمام من همان بود که بود برای زندگی با تو همان بود که نبود بر من نگاهی کن از غم بروی مرکز گرد چشمم بمیران بمیران بکش قلبی را که میخواست تو را از دلی که برایت هوس خواسته بود و دل من تمامش برایت فقط عشق می خواست و بس که نه هرگز نمی خواست و نه فقط عشق می خواست و بس. (آشقی) من هنوز در اتاق بغضهایم دراز کشیده بودم که تنها، دست چپ تو به پشت گردن در خوابمرده ی اتاقم پسگردنی زد.تو پیش آمدی دست خواب رفته ام را گرفتی و گفتی بنویس اشق یا اگر میتوانی آشق.من کتابی داشتم دفترم کاغذ لخت و بی شرمی نداشت، در کتابم واژه اشقی نبود، آشقی یکجا فقط، آن هم جای ع با الف...
(مرگ میخواند مرا)
پانزده آذر سروی برایم از برگهایش دفتر خاطرات نوشته بود تا وصیتنامه ی آسفالتهای باران زده ی زیر پاهایت باشد.
شانزده آذر باغبانی از حصیر کلاهش برای مترسکی قلبی ساخته بود، خاله ای برای خواهرزاده اش دختری نشان کرده بود از سرزمین گناهکاران هزار دریا غرقتر.
هفده آذر چهلم مردی بود که شانهایش را غم ها شکسته بودند تا با ژرفنای پیچ و تاب موهایش تا ابد بخوابد.
هجده آذر برادرت به من می گفت: ( برای ساختن بادبادک هنوز بچه ای.) اما پرواز...
نوزده آذر دیگر درخت انار حیاطمان آنقدر گنجشک مرده داشت که دیگر انارهایش جرئت رسیدن نداشتند.
بیست آذر اینقدر میخندیدی که میدانستم خط آخر دفتر املایت نمره بیست دارد.
بیست یک آذر پدرم برای خانه ی جدیدمان خروسم را قربانی کرد، همان که عمو بهرام عاشق خوردنش بود تا نرمی پرهایش برای بالشت.
بیست و دو آذر من را دیگر به خاله بازیشان راه ندادند بخاطره برچسب آدامس پلویی که روی علمک گاز خانه شان چسبانده بودم.
بیست و سه آذر دوست داشتم به مادرم بگویم قلبم حس ناآشنای تازه ای دارد.
بیست و چهار آذر مادرم شیرش را به حس ناآشنای قلبم حرام کرده بود.
بیست و پنچ آذر بوفه دار مدرسه ما ساندویچهایش را لای کاغذهای طراحی ما میپیچاند!
بیست و شش آذر من هنوز کسی نبودم که لایق حضورت باشم اما تو باز...
بیست و هفت آذر اگر پنچرگیری بلد بودم روز اول ماه عسل را در جاده نمیگذرانیدم!
بیست و هشت آذر پسرم جای هیچکس نباش.برای سریع رسیدن عجله نکن! پایت را روی هیچ ردپایی نگذار، برای ساختن یک ردپا هنوز به قدر کافی برف هست و راه طولانیست...
بیست و نه آذر دردی بود کافی برای رضایت دادن از این زمین و تن.
سی آذر نه چیزی میدیدم نه چیزی میشنیدم، نه تنت را که به روی ملافه سفیدی که بروی تنم کشیده بودند حس میکردم و نه اشکهایت را که یاس بودند و نه مریم پرپری روی یک جسم بی جان بودند و نه غرق آغوش من بودند که خوابیده بودم؟؟؟ و نه...
یک دی___________________________________
(سرگیجه های پاییزی)
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 23:53 توسط علی هاشمی 