آن وقت که هیچ پلکی نمی گذارد هیچ چشمی یک رنگی آسمان شب را ببیند باز می گردم از پشت کوهها و دشتهایی که حتی آسمان سرزمین گناهکاران از آنجا معلوم نیست و دگر بار از خواب تکرار آغاز فردایی بی من بیدارت می کنم.دست در دست هم می رویم از این دنیای خواب آلود جسم ها بیرون.میرویم تا صبح تا جایی که دگر خورشید هم پیدایمان نکند... آرام بخواب.باید هزاران هزاربار دگر شب را بی من در خواب تکرار کنی و یا باز وقتی دوباره صبحگاهان رسید در سطر اول صفحه دفتر روزنوشتهایت من را نفرین به مرگ کنی بی آن که بدانی شب و روز بی توقف در مسیر بازگشت به سوی توام و آن وقت که هیچ پلکی نمی گذارد هیچ چشمی یک رنگی آسمان شب را ببیند باز می
گردم از پشت کوهها و دشتهایی که حتی آسمان سرزمین گناهکاران از آنجا معلوم
نیست و دگر بار از خواب تکرار آغاز فردایی بی من بیدارت می کنم.دست در دست
هم می رویم از این دنیای خواب آلود جسم ها بیرون.میرویم تا صبح تا جایی که
دگر خورشید هم پیدایمان نکند آن روز که باز می رسم به تو.
+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 5:10 توسط علی هاشمی 