تبليغاتX
سرزمین گناهکاران

سرزمین گناهکاران

بزرگترين گناهان نزد خداي سبحان، گناهي است كه گنه كار آن را كوچك شمارد. علی (ع)

تا اتوبوس بدرقه مان می کنی، خودت مبهوت آنچه می بينی يا آنچه را که نبايد ببينی!

پله اول را که بر می دارم:

مرد شوفر کنجد خام می خورد با چايی شيرين. ((تصوير آنچه خاطره می گويد))

رو به رويم بغض، سه صندلی خالی! کنار شيشه امير، اين طرف من، جای تو خالی.

می روی بی درنگ، بی طاقت من، حرف بدقولی را نزن که تمامم را خورده تنهايی.

اشک، زار زار دل می کند از من... وای وقت غروب رسيده و لحظه بی تابی.


غروب شرجی بابل

يا نه

شرجی غروب بابل، گونه ام همرنگ لبت، آبی!

اين طرف زاری،

آن طرف، راننده به اتوبوسش: تو خوده اسب بخاری!

اين هم عادی است،

امير و بی خوابی!

آب سرد کن خالی!

و...

جز رد شدن از کنار تو تنهايی.


اتوبوس به لرزه در مي آید به سمت تهران...همين...به سمت...

دستهای ضخيم و کرخت ام هم رنگ و بوی دست هايت...عطر شنل چنس روی شانه چپم...عشق!!!عشق عشق...

دستهای زخيم و کرخت ام هم رنگ و بوی دست هايت...عطر شنل چنس روی شانه چپم...عشق!!!عشق عشق...

حيف...


به رد جاده نگاه می کنم، چه انحنای ساکت دوری!

از اينجا که دور می شوم...

با غم، غصه می خورم. اين هم از تنقلات مسير، چاشنی ساندويچ کالباس ليچ افتاده شديد!

پيرزنی داخل شاليزار آتشي راه انداخته تا...بوی دود...همان چيزی که من و امير می خوانيمش بوی شمال!

مسير جاده هراز مثل اغما، کما، بی رمز و راز...به پايان می رسيد.

هرچه به آسمان تهران نزديک تر می شديم مثال آسمان ذغالی رنگ تر از هم می شديم!

به ياد دارم پيرمرد هنرمند شمالی هميشه می گفت: مازندران يعنی ما زنده در آن،

حالا من می نويسم:

تهران يعنی بی تو من مرده در آن.







-تهران...تهران...تهران جا نمونی!

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 19:40 توسط علی هاشمی |

من تنها موندم با هيولای پشت بوم ها...وقتي به سمت راه پله پشت بوم مي رفتم با يه شمشير پلاستيکی، از پنجره خرپشته نور ماه سرکشی می کرد و يه عمر تاريکی و ترس و خيال...

ساعت دو بعد از نصف شب بود و هيولای پشت بوم ها تاخير داشت و هنوز نيومده بود...


هيشکی حرفهام رو باور نمی کرد ، اون اولا وقتی بهت می گفتم که هيولای پشت بوم ها واقعا وجود داره ، باور می کردی و بعدشم سريع عروسکهاتو جمع می کردی و از ترس می رفتی خونتون.بازم من می موندم و موکت سبز پهن تو بن بست دوم...

اما از اون روز به بعد ديگه فقط به خوابهام می خنديدی ، می گفتم اين گربه سياهه که هر روز از رو ديوار خونه ما و شما رد ميشه با هيولای پشت بوم ها هم دسته!!! مگه به حرفهام گوش می دادی؟ از وقتی مامانت بهت گفته بود که حرفام همشون دروغه فقط به خاطر چيزی که مجبورت می کرد ، می آمدی و به چرندياتم گوش می کردی و...

روزها ميگذشتن و اسباب بازی ها هرشب غيب می شدن...تو هر روز بيشتر از ديروز از حرفهای من خسته می شدی تا روزی که بهم گفتی چرا نميری به جنگ هيولای پشت بوم ها تا شکتش بدی، تا ديگه اسباب بازيهات رو هر شب که خوابی نياد و ندوزده؟

نمی خواستم بگم که می ترسم ، بهت گفتم هيولای پوشت بوم ها فقط شبها مياد و اسباب بازيهام رو می خوره و...!

گفتی خب شب برو به جنگش که...گفتم آخه شبها که خوابيم! همه جا تاريکه...

چيزی نگفتی و فقط...

و فقط رفتی.


من تنها موندم با هيولای پشت بوم ها...وقتی به سمت راه پله پشت بوم می رفتم با يه شمشير پلاستيکی

، از پنجره خرپشته نور ماه سرکشی می کرد و يه عمر تاريکی و ترس و خيال...

ساعت دو بعد از نصف شب بود و هيولای پشت بوم ها تاخير داشت و هنوز نيومده بود...

اما وقتی رسيد،

گفت اين همون جاست که هيولای پشت بوم ها زندگي می کرد؟

گفتم آره، همين جاست.

وقتی در خرپشته رو باز کرد: من تنها مونده بودم منتظر هيولای پشت بوم ها، بی خبر از اينکه کارتنهای اسباب بازی خاک آلود مونده بود و يه هيولا خاطره!

خنديد و بهم گفت می دونستم هميشه هيولای پشت بوم ها وجود داره اما خب...

گفتم پس چرا به حرفهای مامانت گوش می کردی؟

بازم خنديد و گفت چون بچه بودم!

منم خنديدم و گفتم چون بچه بودی بايد هيولای پشت بوم ها می شدی و اسباب بازيهای منو...؟

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 15:8 توسط علی هاشمی |

از نوع در زدنش معلوم بود...

به شدت برف می بارید یا نه شدت به برف می بالید.

در را باز کردم تو که آمد چادر سیاه سفید شده اش را بی هوا پرت کرد روی بخاری.

- چایی یا...برای خوردن هست؟

من هم که همیشه بساط چای های جوشیده ام براه...

همه چیز برای گفتن ناگفته ها مهیا شده بود...دو استکان چای داغ جوشیده، پنجره ای بی پرده رو به حیات سرد و...

حرفهایش هنوز تمام نشده بود که بوی سوختن آمد.

چادرش نه،
دلم سوخته بود!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 16:41 توسط علی هاشمی |