بوی غم نم می آید اما اینکه باران می آید یا پاییز...نمی دانم! بعد از پنج سال و نیم حالا یک روز همسرت هم پایت هم دستت هم قلبت آمده کنارت دراز کشیده یا کوتاه تا شاید فقط نگوید تمام دار و ندار او و تو تویی و او! ((چون که شهریوریسم پایانی از خردادگریست بی شک امتداد ماه های تجدیدگری در استعمارگریست!)) پنج سال و نیم فرو ریختن برایم کافیست، سقف کاذب هم به وقت غم شکستنیست! اینکه نه نمیتوانم، حرف بچه ی فراری از سوزن دکترست و جالب اینجاست که من هنوز بچه ام! نه اما بچه ها دنیای خاک پاک دارتد و من هوای بی زنی! ندارمت که بچه ام، که میخواهمت لحظه لحظه برتری و صبحهای زود بربری برای بعد وقت قطع قحطی خواب های زمستانی تگرگکی و سنگکی و خاش خاشی برای خراب حنجره چاووشی و خش خشی که دوست دارم اش که نه مریم تو را دوست دارم ات فقط خدا. مردی شنل چنس می زند این وقت شب بعد حمام بی وقفه هم باز دستان نا امیدیش را به روی صورتش ماله می کشد.پنج سال و نیم قافلی ز هر مفت خوری که گغته ای یا نگفته باشی ام تفاوتی نمی کند! فرق یک گلو غصه خورده با شبهای سرد و مرده دلم جدا خدا اینکه من می شوم خودم، اینکه می توانمت بخوانمت ببینیم که من هنوز پیری ام را به روی سقف آرزو کشم که شایدم خواهم از تو بلکه منع کنی عجل بیایتم خدا جدا!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 2:36 توسط علی هاشمی 