مرد زن، زن مرد.خواب بیدار و بیدار خواب. هر کس که می تابد بر تو تظاهر می کند، نیرنگ. دوستت اندیشه اش ناب است!، فکر فکر زدن چند چیز دختر معصوم مردم دارد و شبها خوابش نمی برد و شب خوابش را. آن یکی هزاران هزار دختر دوست دختر دارد اما پول قبض تلفن هیچ، پدرت می خواهد گامهای بلند بردارد از پشت کوهی که آمده و رشته پلی که می رود. مادرت دنیایش سیر کردن شکم های سیر گناهکاران است! خواهرت شیش من برایت پرونده می آورد که تو نا آلوده ای، شب بالش زیر سرت غصبی است و... یا که خوب برایت میریزد آبرو که خوبتر آب درون، خون. کاسه کاسه از پشت بام کجا شر شر باران میگیرد، حموم، همون... و تو مثل غازمردگانی که همتا دارد و هم چروک: گاهی میخواهی ببری بند نافت را زدنیا گاهی میخواهی ببری بند نافت را زدنیا نونهال دست به چاقو شده؟ کش خشتکت را هنوز من میکشم برایت بالا که فقط این را می گوید در طلب مرگ شاید به تو خدا. قصه ات طولانی است و پست و هموار، رشته کوه بی گرز، البرز خانه ات هیچ، اتاقت را برای چه که کردی خاموش؟ که اوست می آید از بالای سرت شاید می پاید از تو هرکه را که گفته بودی و ندیده ایم به جز دوبار که هر شب شبی سه روز رو به روی عکس هرسرش که می خوابی ام و می خوابیدندندوسان ببخشید خوابیدندندوشان دوشان دو شانه که به هم نمیرسند از هم باری ای که موهایت میدهد بشان! روی سینه ات نخوابیده ببین و مثل هرشب بکن بکن بکن هزارتار آرزویی را که سبز شده زجان برای زنجانت ای مسافر لکیشن ندارنده ی رنده شده اما زنده مانده ی زندگیه........................... نیست هیچکس تو را بگوید برای چه؟که؟ مینویسی وقتی خودت به خود میگویی حرفهایت برایم خام است و هضم نمی شود مگر ((به ظاهر)) دو ماه بگذرد که دو ماه گذشت و رفت و من نمی دانم چرا هنوز جای نظر برای آنکه قول داده بودم ام خالی است و بس یا که حرفهایت برایم خام است و هضم نمی شود مگر ((به ظاهر)) دو ماه بگذرد که دو ماه گذشت و رفت و فقط نوشت که همیشه داری غلط املایی ((دیکته صحیح می کنی یا...؟شاید به خاطر همین است چیزی هضم نمی شود!))...که هیچ شیره نوشت، شیره مالیدت که از شیر مادرت برایت گواراتر است و بس پس بهتر است جای خالی نظر نباشد ات چون که تو را چهارده پانزده سال پیش از شیر گرفتند ات که خورده نشوی زغصه ها و... اینک اینکه می رسی به آخرت که خاک برسرت و نه اصلا تمام خاک عالم بر سرت و توسرت که همسرت همپایت همدستت همقلبت تو را گفت نوشتنت علی قلی منع بود بر من که هیچ چیز حرفهایت از برای فهم نیست برای من... اما تو که خری و پری، دوباره نوشتی اش که من مری... تو را باز نخواندتت و سهم هر روزت از حرفهایت همین که هضم نمی شود و... اما تو که بازهم خری و پری، سه باره نوشتی اش که من حقیقتا مری... تو را باز نخوانده بودتت که هیچ، رفته بود برای حرفهای غریبه ای که خدایش مردمان روی زمین شده اند دعا کند و جارزنی که به حال این حال پریده و شما و ما خدا دانسته دعا کنید که همسرم همپایم همدستم و همقلبم گناهکار است و بی دین، که نگفتمش به عبادتگاه ما بیایدش... (( خدا تو را چه شد که این خلقشدگان که نام نهادیاشان انسان که ارشد بودند و هستند نسبت به هر مخلوقگان تو را دور دیدند و پرسیدندت که "از اینجا که من ایستادم چقد تا آسمون راه؟" انگار هم کورند، هم کر رو به رویشان ایستاده ای تو را از آسمان می خواهند! چرا به جز تو ز هر مفت خوری که گفته باشی و تفاوت هم می کند که...شفا می خواهند؟ نه اینها صفا می خواهند..... مردی شفا می خواست تمامش را مصلوب فولاد پنجره رضا کرده بود، مردی شفا می خواست برای بازار گرمی زبانش را مجلا کرده بود. نه ببخشید، مردی صفا می خواست برای بازار گرمی زبانش را... )) اما تو که بازهم خری و پری، چهار باره نوشتی اش که من حقیقتا مری... تو را باز نخوانده بودتت که هیچ، رفته بود برای حرفهای غریبه ای که خدایش مردمان روی زمین شده اند دعا کند و جارزنی که به حال این حال پریده و شما و ما خدا دانسته دعا کنید که همسرم همپایم همدستم و همقلبم گناهکار است و بی دین، که نگفتمش به عبادتگاه ما بیایدش... و این بود قصه یا غصه اینکه تظاهر کنندگان فاحشگی که حکم همشیرگی از خواهر و برادر بر می دارند، جای توبه از زمین و زمان خواهان شفا شدند برای زنده ماندن نوزادی که پدرش از مغفولین است و خودش می داند ماندن یا رفتنش وابسته به خدا است، نه دعاهای آلوده. و این شد که تو را خاک سر بریده کنم خودم، که هیچ شده مانده ای و چاله ای که از برای خودت زیر گوشه دلت دوباره حفر می کنی تو ای خاک دمیده برای... ((برای خودم نوشته بودم و خدا و مرد خاکستری آی مرد خاکستری، مشکی ات زاغ، سفیدت بی رنگ، سرد صورتی صورتی، اولی فیس دومی پینککی!))
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 9:57 توسط علی هاشمی 
گرم و خاموش تابستان روشن! آسمان صاف کبود، گنبد کبود، یکی نبود یکی بود، صورت کبود! مرد خاکستری، مشکی اش تار، سفیدش خام مایل به صورتی کاهگلی دیوار آنجا که قاب عکس من کوبیده یا کنده ای اما کنده ای که من نقش تو بر آن خراشیده ام، آهنین. می رود دور____________________!ساعت اش کو؟ مرد خاکستری، مشکی اش تار، کمانچه، سفیدش کمرنگ تر از صورتی. رخت پیکار، حسن دیدتر، کفترش سار، بطری اش لب پریده زاغ بیمار! تابستان شب بود وقتی تو را باردار بود.یازده ماه داشتی! سی روز دیگر به خاطر من صبر کن یکساله بیا... بهارها هم رنگ کود بود برای باغچه....، خودت می گفتی! روزهای اول آشنایی، باغچه خاکستری! همانجا که توپ بچه های پشت دیوار سوت می شد! بنفشه که می کاشتی، دستانت خاکی می شد کم رنگ دریا! اما نگاهت برای سیراب کردن یه باغچه کافی بود. باغچه خاکستری.خودم این اسم را برایش انتخاب کردم ((اینجوری نگام نکن)).مقصر کسی بود که میله های بالکن را طوسی رنگ کرد و مجرم پاهایی که سطل رنگ را ندید و راهی باغچه! اما نه شاید نه اصلا تقصیر تو نبود این من بودم که از تو جا ماندم مثل مریم هفت ساله که فراموش می کرد مداد طوسی رنگ جعبه مداد رنگی هایش را هر روز به مدرسه ببرد تا روزی که با خانواده اش نقل مکان کردند به یک خانه تازه تر که جای باغچه زاغچه هم نداشت.آن روز عصر وقتی دیگر تابستان شده بود و.... دلش هوای نقاشی کرد جعبه مداد رنگی هایش را از کیف اش در آورد، مداد رنگی ها یا تمام شده بودند یا شکسته، سبز قرمز آبی... به یاد طوسی افتاد اما طوسی نبود، مداد هیچوقت نبوده نبود و نبودش به خاطر وجودش حس می شد.خندید و گفت: آخ طوسی کجایی تو؟ دیدی آخرسر خودتو جاگذاشتی تو اون خونمو...............!واقعا مسئله این بود شاید، طوسی فراموش شده جا مانده بود و وقتی بود از نبودها یا بودنیهای نابود شدنی ماندنی تر بود به خاطر همین هم نبودش و جای خالی اش حس می شد، آن هم مثل همیشه دیر! پس شاید هم تقصیر من بود که جا ماندم اما بازهم نه، این حق جا گذاشته شده ای نیست که هنوز هم... اما قصه فقط نبود همین، چون کسی نبود که دلش بسوزد، چون او کسی نبود که بتواند نبود یک حضور، نیاز را بفهمد. مریم هشت ساله شد.مداد هاش ب ای را در جعبه مداد رنگی هایش جایگزین طوسی کرد، به همین سادگی فیلمی از رضا میر کریمی...و حقیقتا به همین سادگی بود! او حالا بیست و چند سال دارد. فراموش شدم، مثل آن مداد طوسی که فراموش شد و زیر آوار خانه ای که برای یک برج کوبیده می شد، نابود. دل ات سوخت فقط یک هفته از اینکه از تو جا ماندم!!! اما بعد از من... فقط نمی دانم کی وقت نابودی مرد خاکستری می رسد از راه!؟ مریم بیست و چند ساله شد.مرد لعاب دیده ای را در جعبه قلب رنگی هایش جایگزین خاکستری کرد، به همین سادگی فیلمی از رضا میر کریمی...و حقیقتا به همین سادگی بود! او حالا بیست و چند سال دارد، مثل تو و آنکه کنارت خوابیده. حرفهایی گفته بودی نوشته، سرنوشته اینکه دلبرت کسی دیگر است! گمان کردم و دارم گمان که من را از دست داده ای یا که خودت را... خودت را از دست داده ای، شاید برای دیگرت، بی تردید عبور می کنی یا شاید من اگر برای تو! از پشت پنجره شب بی خوابی ناله ای می آید از باد از پشت پنجره من بوی دود چهلگار... ((حتی بعد از من، بعد از پاییز، روزی که من در این خانه نیستم، وقتی از پشت پنجره خانه دوم بن بست امیر می گذری، زیر بارش حرف برف از در یا حتی پنجره برای روحی که هست و می ماند بیدار به دار در بزن، سر بزن، دردسر...پا بزن، درد سرپا...مرده خواب برده اش تمام فصلهای سال، بیدار نمی شود!))
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 2:13 توسط علی هاشمی 