یادش بخیر...تو بودیو منو عصرهای تابستونو اول کودکیو داستان یخمکهای اصغر آقا بقالو اوج سرمستیو خیال... تو بودیو منو قصه بی پایان نارنج و ترنج و...تنبیه گم شدن زنبیل قرمزه اکرم خانوم... تو بودیو منو روزهای عیددیدنیو عیدیو و مغازه اسباب بازی فروشی سر میدونو...تفنگ سبزه و عروسک چینیه که آخرسر نوه شمسی خانوم از لب ایوون شیکوندتش!!! من بودمو بغض نگاهت، وقتی میشنیدی ((پسرا شیرن مثل شمشیرن دخترا موشن مثل خرگوشن)) بعدشم تو میگفتی: نخیرم ((پسرا پنیرن دست بزنی میمیرن))... اون روز یادمه که چه چنگهایی که رو صورتم نکشیدیو منم چه موهایی که ازت نکندم! منو تو بودیمو کوچه و همسایگیو شمشادو درخت انجیر عزیزجونو... حالا منو تو هستیمو شرم قشنگ یه سلام.
+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 0:3 توسط علی هاشمی | 