اون وقتا همیشه صبحهای خیلی زود وقتی از خواب با صدای زنگ در بیدار میشدم یا رختخوابم خیس بود یا من از بس تو خواب غلت زده بودم که تو رختخوابم نبودم.دایی هر روز صبح میامد تا مامبزرگ رو ببینه و زنگ در خونه هم زنگ ساعتی بود که به رویای بچگونه ی دیگه ای خاتمه میداد. دایی همیشه دو تا کیسه شیر میخرید و برای منم آدامس خروس نشان، اون هم به شرط اینکه من هم کف پاهام تمیز باشه که هیچ وقت هم نبود. مامان و بابا خیلی زودتر از اینکه خورشید بیدارشه سر کار رفته بودن.منم زود پای سفره ای میامدم که هنوز برای من باز مونده بود،بعد صبحونه به سمت حیاط دوییدم این قدر چابک بودم که از روی همه پلهای راهرو رو میپریدم.تو حیاط که اومدم اول اردکم رو از توی لونش بیرون آوردم.لونه ای که بابا و من یه صبح تا ظهر واسه ساختنش زحمت کشیدیم و همش هم به خاطر گربه های پشتبوممون بود که تو تاریکی شب نیان و... تو حیاط که اومدم اول اردکم رو از توی لونش بیرون آوردم و بعد مامبزرگ از تو ایوون براش دونه میریخت البته دونه که نه، ته مونده ی برنج شام دیشب. تو حیاط که اومدم اول اردکم رو از توی لونش بیرون آوردم بعد تو از تو حیاط خونتون داد زدی: -علی علی علییییییییییییییییی -هان؟ مثل هر روز پرسیدی: -میای بازی؟ -آره بعد اومدیم تو بن بست، بن بستی که خونه ما و شما تنها خونهاش بود. من گفتم: -بیا فوتبال بازی کنیم تو مثل همیشه خندیدیو بی اعتنا رفتی تا دوستاتو صدا کنی تا بازم خاله بازی کنیم، تا بازم من تو نقش بابا باشمو تو تو نقش مامان و دوستاتم... من یه موکت از خرپشته آوردم تا رو زمین پهن کنیم و یه زمین تنهایی، تو یه گونی عروسک آوردیو یه آسمون محبت.تو توی قابلمه کوچیکت آب ریختی تا آبگوشت درست کنی، من به بهونه اینکه برم سر کار از بن بست بیرون زدم، تو نگران شدی،من گفتم: -میرم از اصغر آقا نوشمک بخرم من رفتم دنبال بچه ها. همشون هنوز خواب بودن هنوز پی رویایی شیرین. ولی من از رختخوابهای خیس بیدارشون کردم. رفتم از اصغر آقا دوتا توپ خریدم یکیشون ازبس تو آفتاب مونده بود کم باد بود و خریدشم برای لایی توپ نیاز.همش پنجاه تومن میشد از اصغر آقا برای تو و دوستات نوشمک خریدم آخه تو هیچ وقت نمیتونسی جلو دوستات تنها چیزی بخوری.همه پولم ته کشیده بود هنوز قلکی که حاجی بزرگ برام خریده بود خالی بود. بدو بدو اومدم تو بن بست، تو گفتی: -سلام از سر کار برگشتی؟ -آره -امروز دوستام اومدن مهمونی. بعد من صدام رو کلفت کردم: -یعنی چی اینا مگه بیکارن که هر روز میان خونه ما -شام چی خریدی؟ -مگه تو زن نیستی؟ تو باید شام درست کنی بعد تو بغض کردی،منم تا اشکت در نیومده نوشمکهارو که زیر لباسم غایم کرده بودم بهت نشون دادم.با گونه های نیمه خیس خندیدی سمت دوستات رفتیو میگفتی: -بچه ها شام یخمک داریم من گفتم یخمک دوروست نیست باید بگی نوشمک.عصبانی شدی با دوستات از کنار من دور شدین. دیگه از جر و بحث هر روزمون سر این یخمک و نوشمک خسته شده بودی. من حوصلم سر رفته بود میدونستم که حالا دیگه باید بچه ها سر برسن. سکوت عروسکی بن بست دوم کوچه لسانی با سه فریاد شکست،بچه ها مثل مور و ملخ وارد بن بست شدن.یکی با توپ پلاستیکی یکی با پاره آجر یکی با بطری آب و... غافلگیر شده بودی با دوستات جیغ میکشیدیت -از بن بست ما برید بیرون ما زودتر اومدیم اصلا برید دمه خونتون بازی کنید.بعد من گفتم: -باشه پس دوستای تو هم باید برن دمه خونشون بازی کنن. اینبار بغض چشات سوراخ شد گونه هات خیس شده بودن میخواستی بری مامانت رو صدا کنی. نذاشتم،دستات رو محکم گرفته بودم.گفتی: -علی،خیلی بدی -خودت بدی -ببین اگه حسابت رو نرسیدم -برس ببینم،هیچکاری نمیتونی بکونی تازشم دخترا موشن مثل خرگوشن، پسرا شیرن مثل شمشیرن -نخیرم،پسرا بادکنکن دست بزنی میترکن -اگه اینطوریه دخترا پنیرن دست بزنی میمیرن -برو بابا -خودت برو بابا -ولم کن دیوونه،مامان........ اون روز چه چنگهایی که رو صورتم نکشیدیو منم چه موهایی که از سرت نکندم. کوچه خلوت شده بود تو رفتی خونتون و دوستاتم با خودت بردی.ما هم با آجرها اندازه دروازه هارو مشخص کردیم پشت دروازه ما در خونه شما بود و پشت دروازه اونا در خونه ما. -آماده، توپ باید سه بار زمین بخوره. -باشه توپ رو بنداز که ظهر شد من خدا خدا میکردم که نه ما گل بزنیم نه اونا...اگه توپ به در خونه شما میخورد مامانت میامد و وسط بازی ما یه ملحفه رو زمین پهن میکرد و شروع میکرد به سبزی پاک کردن.بر عکس اگه توپ به در خونه ما میخورد اون موقع بود که مامبزرگ اول از تو آیفون بگه که: -برید اینجا بازی نکنید پدر سوخته ها در خونه رو از جا کندین علی بیا بالا به مامانت زنگ میزنما... و اگر هم به بازیمون ادامه میدادیم،مثل اون روز که مامبزرگی با شلنگ آب اومد تو کوچه و شروع کرد به خیس کردن ما بازیمون بهم میخورد. از تو پنجره اتاقت به من که مثل موش آب کشیده لبه حوض تو حیاط نشسته بودم نگاه میکردی،میخندیدی،شکلکهای عجیب و غریبی در میاوردی. اومدم برم تو خونه، مامبزرگ گفت: -با این لباسهای خیس کجا میای؟ -گرسنمه -غذا آماده نیست هنوز،بیا این پول رو بگیر برو از اصغر آقا یه کیسه نمک بگیر تا برگردی غذا حاضر شده -نه، خستم -برو بخر بقیشم واسه خودت -باشه وقتی از بقالی بیرون اومدم از کنار پیاده روهای خسته تا خونه قدم میزدم،صدای اذان مسجدی که هیچ وقت نفهمیدم کجاست! و صدای هق هق بچه ای که نخ بادبادکش از دستش رها شده بود و صدای نفسهای عشقی کهنه که هنوز تو قلبم نفس میکشه. به خونه که رسیدم بوی استمبولی مامبزرگ و اردکی که بابا از تو کوچه برام پیدا کرده بود راز محبت یه خونه بودن رازی که هنوز کسی نمیشناستش. تو فکر رفته بودم از همون بچگی تو فکر این بودم که خیلی تنهام،هنوزم تنهام.تو هم بودی،هنوز هم هستی با اینکه نیستی، میشنیدی اما امروز نمیشنوی، میکشتی اما امروز میخندی، میبردی چیزی رو به اندازه قلکی که حاجی بزرگ برام خریده بود اما امروز میبری چیزی رو به اندازه یه دل که خدا بهم داده بود. خیلی دور بودی نزدیک تر از امروز که نیستی...بی تو هرشب من میموندم و صفحه های سفید یه دفتر نقاشی و خط خطی های بچگونه،بغض کفتر دم سیاه قالی اتاقم و حس دلسردی بارون تو شبای تابستون و بازی رو نردهای ایوون.حالا امشب بی تو من موندم و خطهای سفید یه دفتر و حرفهای عاشقونه و جای خالی کبوتر دم سیاه قالی که یه روز از بی غفلتیم از پنجره اتاق فرار کرد و حس دلگرمی برف تو شبای خزون و بدنی دست و پا شکسته از بازی رو نردههای ایوون. به خونه که رسیدم بوی استمبولی مامبزرگ و اردکی که بابا از تو کوچه برام پیدا کرده بود راز محبت یه خونه بودن رازی که هنوز کسی نمیشناستش.در زدم کسی درو باز نمی کرد از روی دیوار تو رفتم کیسه نمک رو گم کرده بودماردکم تو حیاط نبود.فکر کرم که صبحه ، اومدم که اول اردکم رو از تو لونش بیرون بیارم تا دوباره مامبزرگ از تو ایوون براش دونه بریزه البته دونه که نه ته برنج شام دیشب.اما نه اردکی بود نه کسی به عزیزی مامبزرگ.در راهرو رو باز کردم تو رفتم.چندتا لامپ شکسته،نه مامبزرگ بود نه دایی نه ایوون بود نه قالی من،اما هنوز ته سیگارهای دایی تو جاسیگاری تازه بود خواستم دنبال مامان و بابا بگردم اما مثل اینکه اونا قبل از اینکه خورشید بیدار بشه رفته بودن سرکار.خواستم دنبال خودم بگردم دیدم هنوز یه تشک خیس روی زمینه و من... خواستم برگردم که چشمام به قاب عکسهای شکسته رو دیوار افتاد.داشتم به عکسهای خاموش انسانهایی نگاه میکردم که به اندازه ی یه دیدار سبز بودن که فهمیدم الان کسی باید به اندازه تو منو صدا کنه.اومدم تو حیاط بجز صدای سقوط برگهای پاییزی پیچ صدایی نمیامد.پیش خودم گفم حتما باید از پلهای راهرو میپریدم و اردکم رو از لونش بیرون میاوردم تا تو منو صدا کنی.برگشتم اومدم از روی پلهای راهرو بپرم که زمین خوردم زانوم بدجوری ضرب دیده بود.لنگ لنگون اومدم تو حیاطاردکم تو جاش نبود احساس کردم این رو قبلا هم فهمیده بودم.فریاد زدم صدات کردم اما صدایی نمییومد.اومدم دم در خونتون مثل همیشه زنگ درتون خراب بود با مشت به در کوبیدم.در باز شد یا اینکه باز بود.نمیتونستم تو برم.برگشتم تو حیط از گرما و تب خیس عرق شده بودم از تو پنجره اتاقت به من که مثل موش آب کشیده لبه حوض تو حیاط نشسته بودم نگاه میکردی،میخندیدی،شکلکهای عجیب و غریبی در میاوردی. اومدم برم تو خونه، مامبزرگ گفت: -با این لباسهای خیس کجا میای؟ -گرسنمه -غذا آماده نیست هنوز،بیا این پول رو بگیر برو از اصغر آقا یه کیسه نمک بگیر تا برگردی غذا حاضر شده -نه، خستم -برو بخر بقیشم واسه خودت -مامبزرگ داشتیم، من که دیگه بزرگ شدم -باشه واسه من تو همون علی فسقلییی تو راه بقالی اصغر آقا بودم تو کوچه لسانی انگاری همه خونه ها رو خراب کردن و از نو ساختن راهی نبود تموم راه به تو فکر میکردم، به روزهایی که منو تو بودیمو بن بست و همسایگیو بغض و عشق و نفرت و پاکی و اشک و... سر بن بست سوم... سر بن بست سوم خیلی عجیبه این تویی؟ سر بن بست سوم،حالا منو تو هستیم و شرم قشنگ یه سلام. -سلام -سلام -......
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:13 توسط علی هاشمی | 