بلند می شود تا دوباره به آلبوم عکس های اشکهایش نگاه کند تا دوباره به یادش هزار بار بمیرد.دست می کشد به روی ورق های کهنه ی دفترش به خط آخر که میرسد در کسالت جاده های دفترش میخوابد.رزهای خشک شده آخرین دیدار را از گلدان در می آورد. هوا تاریک شده اتاق تاریک تر از هر جاییست. یادش می افتد و افسوس بی حواسیش را میخورد در این تاریکی چه طور می تواند لامپ سوخته اتاق را تعویض کند. یا برود چهار پایه چوبی برهان را قرض بگیرد.
از آفتاب دور افتاده...
پرده را میکشد رد اریب آفتاب را می شکند.هرچه هست از آفتاب دور افتاده...
دفترش را برمیدارد به خط آخر که میرسد در کسالت جاده های دفترش بیدار میشود.به خط اول باز می گردد.به کلمه ها خیره میشود کلمه ها از شرم جمله ای که میسازند به روی کاغذ می لولند.
بر میگردد تا آخرین غروب زندگیش را ببیند...دیر رسیده آفتاب نیست...از آفتاب دور افتاده ...
بروی تخت زنگ زرده اش لم میدهد...
از تنهایی نمیترسد.با او دوست هست.دوست های نادیده.
کسی اینجا نیست.کجا می تواند خستگیش را در کند؟ تنش کوفته است.تیر می کشد و درد حتی عشق جاودان در قلبش را به غم می شناساند.به حرفهای دفترش که فکر میکند درد تا گلو بالا میرود. دست به گیتار میشود تمام شش سیم پاره و تمام آکوردها به او میگوند:میمینور...
تا می خواهد سکوت را فراری دهد سرفه اش میگرد...بازهم...بازهم...بازهم سرفه اش میگیرد.دستمالش را از توی جیب پیراهن نخودی رنگش در می آورد.تا جلوی سرفه های پیاپیش را بگیرد.سرفه ها که می گریزند دستمال را از روی لب های ترک خورده اش بر میدارد.در آن تاریکی معلوم نیست ولی انگار بنفشه های دستمال سرخ رنگ شده اند.
با یک آرامش سرخود یا بغضی هفت رنگ به زیر آواز میزند.سیم های گیتار ترسیده از عمق صدایش می لرزند.درد در آغوش گلویش می ماند.تلخی آوایش مزه ی گس برگهای کاج را می فهمد.
آسمان شاکی میشود با رعد و برق بدخط روی پنجره می نویسد:
ساکت...ستاره خواب است.
او سمعکش را روی طاقچه ی بیرون حمام جا گذاشته بود.
آسمان حرفی برای گفتن نداشت.با بغضی نا خواسته رفت تا پیش خدا اما خدا خواب بود.وقتی برگشت ستاره بیدار شده بود.
آسمان گفت:چه میکنی؟
ستاره گفت: دارم به این گلدان آب میدهم از تشنگی دارد از من مینالد.
قبل از اینکه آسمان بگرید زمین خیس شده بود.
رنگ گرم صدایش زنگ ته صدایش را میلرزاند.آوایش که پایان رسید.بوی کاه گل نم خورده و صدای آبشار توی ناودون شکستن بغضش را صدور میکرد تا رد سیاه اشک سرزمین گونه هایش را به تساوی عبور کند و وقتی به سرازیریه چونه رسید چند قدمی دورتر روی سردیه شاهرگش منقبض بایستد.
فکر کرد که چه قدر سردش شده.به خودش نگاه کرد تمام خودش یخ زده.روی تخت تخت میخوابد پتویش را روی سرش میکشد.نمی داند یخ دستهایش را چه کند؟به آغوشی فکر می کند که گرم باشد و بغلش کند یا لااقل دستهایش را ها کند یا رد سیاه اشک را از روی گونه هایش پاک کند یا با لبه ی آستینی یا با دستمالی کاغذی پاره ای یا...
در آخرین لحظات هم خسته است و از آفتاب دور مانده...همین.
((اینجا خانه سالمندان همین نزدیکی همین دیشب همان اتاق همان گیتار همان طنین همان رزهای خشک شده...حالا مانده اند با سکوتی که بعد از ناله و اشک و زاری های پیاپی که بدرقه تنی بی او بود به گوش میرسد...
سکوت اتاق زیر پای خرخره در پوسیده خورد میشود.
-مادر جان بیا تو. راسی ساکت کو؟
-دست پسرمه
-مادر جون بی زحمت این رزهارو برام بذار تو این گلدونه.اینها رو نوه کوچیکم برام آورده...
کسی نمی دانست که چرا باغبان روزگار به امید شکفتن غنچه های باغچه رزهای خمیده ساقه را چید؟
و من از نوه کوچک آن پیر زن میپرسم که رزهای این گلدان چند روز زنده خواهند ماند؟
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:42 توسط علی هاشمی | 