امسال هم رفت با تمام ثانیه ها و دقیقه ها و ساعت ها و روزها و هفته ها و ماه های تکراریش. و با هرچیز که تکرار می شد...
خیلی سعی کردم تکرار نکنم. خیلی سعی کردم تکراری ننویسم. خیلی سعی کردم تکرار نشم. کوتاه و مختصر
دور مرده از تو
زیر طاق بی طاقت این خونه خالی روزهای بی قراری روی این میز سه پایه شیش سین بی گلایه شعر نمی نویسم شعر نمی نویسم شعر نمی نویسم نه هرگز... تنگ ماهی قرمزم مرد؟ غم و غصه چی رو خورد؟
تنگ شکسته تنگ شکسته تنگ ماهی شکسته تنگ ماهی من شکسته تکرار= خشم خواننده خسته
(( من برای ماهی کوچک عیدم پشت بوم آسمان دریا کشیده بودم )) به یاد داری؟ به یاد دارم.
چهارده بدر بود. سیزده من بودم و آدمها بی من. چهارده بودی.
اما نه اینکه میتوانستی اینقدر من باشی. هیچ چیز نحس تر از من نبود. نمی دانم آن که بود؟ که دور از من تو را کرد بدر؟ از راه به در
چهارده بدر تنها و در به در حرفهای بی ثمر چهارده بودی و من و من و من به یاد دارم دریا سبزیه نحسیت را برده بود. من ربان قرمز رنگ موهایت را در دست داشتم. من ربان قرمز رنگ موهایت را در دست دارم. من ربان قرمز رنگ موهایت را در دست خواهم داشت. من رمان قرمز رنگ موهایت را نخوانده بودم. (( آخرین حرفهایی بود که به دنیا پس میداد )) من رمان قرمز رنگ موهایت را خوانده بودم. من ربان قرمز رنگ موهایت را به تلاطم موج ها سپردم تا شاید جامانده ات را به ساحل حضورت برسانند.جا مانده ای که نه یادگاری بود و نه خاطراتی و نه...فقط جا مانده ای بود که جا مانده بود.
زیر لب تکرار میکرد: الله اکبر بسم الله رحمان رحیم (( ال های الکی را لاک گرفته بود (فاکتور گرفته بود) )) مرد سجاده مشکی نمازش را پهن کرده بود. تمام غرورش را به سویت خم کرده بود. یا نه مرد سجاده مشکی نمازش را خم کرده بود. تمام غرورش را به سویت پهن کرده بود. تکرار خالصانه لا اله الا الله مرده گناهکار زیر کفن را قلقلک میداد. ((مردن در روز اول فروردین= حق آدمهای بی دین)) مردن در روز اول فروردین در روز اول فروردین اول فروردین
سبزی سبزه هفت سین سبزی عیدی رنگین ظرفیت تنگها وخیم
یازده فروردین زردی سبزه هفت سین پونصدی مچاله شده لاتقویم ماهی تنهای تنگ غمگین مزه هجو ماتیک لبهای مرد بی اراده و شرمگین فقط نفس خواسته بود همین فقط نفس همین فقط همین همین فقط ... ری را کجایی که تنها بادام تلخ آجیل این عید بازهم سهم من شد؟ یک سال دور از هم!!!
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل می خورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحب نظرم
من که با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانی است به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیارزد که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم
تا به در و دیوارش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
تو از آن دگری رو مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج نزند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چکنم لعلم و والا گهرم
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 17:52 توسط علی هاشمی | 