به شدت برف می بارید یا نه شدت به برف می بالید.
در را باز کردم تو که آمد چادر سیاه سفید شده اش را بی هوا پرت کرد روی بخاری.
- چایی یا...برای خوردن هست؟
من هم که همیشه بساط چای های جوشیده ام براه...
همه چیز برای گفتن ناگفته ها مهیا شده بود...دو استکان چای داغ جوشیده، پنجره ای بی پرده رو به حیات سرد و...
حرفهایش هنوز تمام نشده بود که بوی سوختن آمد.
چادرش نه،
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 16:41 توسط علی هاشمی | 