با اون همه عشق و امید که تو کوله بار آرزوهات ریختیو و یه نگاه سرد و صورتی که به من کردیو با اون جاده تاریک هم سفر شدی تا همسفر واقعیت رو پیدا کنی... گفتم نرو با نگاهم با خیسی چشمام ولی تو اون بادی که می وزید ندیدی، خواستم فریاد بزنم اما دیگه نمی شنیدی. تمام عمرم رو تو اون همه عصرهای سرد و تنها تو جاده می شستم و فکر می کردم بر می گردی،فکر می کردم بر میگردی تو جاده دعا می کردم راهت رو گم کنیو به اینجا برسی یا حداقل...یا حداقل با همسفری که ازش دم میزدی بر گردی به اینهم به خدا راضی بودم که میدیدم خوشبختی اما...دلواپس بودم، به عشق دیگه فکر نمی کردم و به این فکر می کردم که چه قدر دوستت دارم این عشق نبود آخه قبلا طمع عشق رو کشیده بودم اون موقع ها که خیلی کوچیک بودیم تو ایوون...نبایدم یادت بیاد. الان از اون موقعها هفتاد سال میگذره یکی دو روز که نیست یه عمره... پنجاه سال انتظار پنجاه سال آوارگی تو جادهها. شاید خدا خواسته بود...شاید خدا خواسته بود آخرین نفری که تو آغوشت میگیره من باشم...شاید...((لعنت به من چی دارم مینویسم؟؟؟)) ...و امروز معنی گنگ عشق رو فهمیدم، همون کلمه ای که هر چه قد هر دوتامون فکر کردیم نتونستیم معنیش رو بفهیم. عشق یعنی یک عمر انتظار، عشق یعنی یه عمر دلتنگی و اشک، عشق یعنی برای یه لحظه هم دوستت دارم حتی اگر تا ابد چشمات رو باز نکنی، نخندی، گریه نکنی،لبات رو... زینگ زینگ زینگ زینگ زینگ -بله -آقای علی ااااااااا؟ -علی چی؟ با کی کار دارید؟ -ببخشید حاج آقا شما خانومی به نام م.آ میشناسید؟ خشکم زد -بله بله -ببینم شما فامیلیتون...؟ -بله، تو رو خدا بگید چی شده؟ (( ۵۰ سالی میشد ازش بی خبر بودم بعد مرگ پدر و مادرش و...از فامیلاش دیگه فقط من بودم که مونده بودم البته منم نفسهای آخرم رو می کشیدم)) -من از پزشکی قانونی تماس میگیرم...طبق گزارشی که رسیده ساعت دو شب دیروز جسد پیرزنی به نام م.آ تو...پیدا شده،طبق این گزارش تنها هم زندگی میکرده و همسرش آقای صادق توکل هم حدود یازده سال پیش از دست داده و گویا کسی رو دیگه به جز شما نداشته... باورم نمی شد،بعد ۵۰ سال داشتم گریه میکردم، باورم نمیشد اون تو این مدت ایران بوده. صادق رو قبل از ازدواجشون یه بار دیده بودم، بچه صاف و ساده ای بود.بعد از چهلم پدر و مادر م.آ صادق که تازه مدرک دکتراش رو گرفته بود و اونا باهم به آمریکا رفتن و من هم از اون روز به بعد ازشون بی خبر بودم تا امروز که باخبر شدم که اون صادق نامرد سر یه موضوع احمقانه م.آ رو ترک کرد حتی بدون اینکه طلاق بگیرن و م.آ هم مجبور شد به ایران برگرده.چیزی که قلبم رو سوزوند این بود که م.آ تا حالا نمیدونسته که صادق یازده سال پیش مرده و... خودم رو فوری به پزشک قانونی رسوندم ازم بعد از پر کردن فرم مشخصات خواستن برم جنازه رو تشخیص بدم به دکتری که همراهیم می کرد گفتم که نمیتونم بیام و بد جوری بیماری قلبی دارم و...ولی قانع نمیشد و حرفام بی فایده بود.وارد سالن بزرگی شدیم واقعا میترسیدم، دکتره می گفت: حاج آقا چیزی نیست به جز یه نگاه که فقط تشخیص بدید. نمی دونست که موضوع این چیزا نیست...آخه بعد پنجاه سال انتظار بیای و به جنازش نگاه کنی؟ تا دوباره قلبت بیدار بشه و... جنازه رو در آورد روش رو پس زد بوی یاس همه جا رو بلعیده بود همون موقع فهمیدم که...زار زار گریه می کردم روی جنازه رو پس زد ماهرخ قلبم لرزید تو بودی که سالها نبودی انگار که نیستی،تو بیدار نیستی، تو نیستی... عزیزم اینا به چه حقی روسری سفیدت رو از سرت پس زدن، همونی که عزیز برات از مکه... اینا به چه حقی برهنت... وای وای وای... به کدوم گناه تو این سرد خونه... انگار که نیستی، تو بیدار نیستی، تو اینجایی اما دیگه نیستی، تو نیستی چرا من هنوز زندم؟ تن پاکت رو که تازه غسل شده رو روی دوشمون میذاریم من و رفقای قدیمی بعد نماز میت نم نم بارون میگیره بوی خاک، بوی تو، بوی یاس. تا لحظه های دیگه باید آخرین شاخه یاس رو به آغوش خاک بسپارم.کاش میشد خودمم میامدم کنارت...تا اینجا دیگه تنها نمونی تا...آخه من دیگه واسه چی زنده باشم؟خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تن پاکت رو کنار آرامگاه تنهاییهات میذاریم به خدا نمی ذارم تنها بمونی. سریع تر باید به خاک بسپاریمت تا کفنت خیس نشده از دست این بارون... قبرکن : -حاجی درست نیست تو این بارون میت رو زمین بمونه بذار دفنش کنیم -نمیتونم به خدا!!!! رفقای قدیمی که من رو حسابی میشناسن چیزی نمیگن، حاج امیر قبر کن رو کنار میکشه اما هنوز معترضه یا شایدم می خواد زودتر کارش رو بکنه.اما بنده خدا راست میگه. -میشه چند دقیقه من رو با م.آ تنها بذارید؟ -چی میگی حاجی؟؟؟ امیر: -آره داداش فقط سریتر...خودت که میدونی... -آره میدونم -پس ما رفتیم به کدامین گناه خاکت کنم؟؟؟کنارت دراز میکشم نمی دونم تو هم آسمون رو نگاه میکنی یا نه؟! شاید از اون بالا داری من رو نگاه میکنی.قطرهای بارون رو صورتم میخورن با این سیلی که رو گونه هام راه انداختن جویبار اشکام دریا شده... به همه چیز فکر می کنم به هر چیزی که تو فکرش رو کنی...به خاطرهامون...به اون همه امید و شوق بچهگونه، به اون شب، وقتی همه خواب بودن (به پست وقتی همه خواب بودن مراجعه کنید)و داستان من و تو و باغ پشت ویلا و...مطئنم اون شب خوابم نبرده بود. -چرا خواب بودی، مثل الان که خابی فقط فرقش اینه که الان هیچکی دیگه نمیتونه بیدارت کنه! -امکان نداره -چرا همه چیز امکان داره -خب،حالا میای بریم یا نه مامان اینا تو اتوبوس منتظرنا -اتوبوس!؟ -آره دیگه من رو فرستادن تا تو رو بیارم و تو تا به حال اینجا بودی تا با من باشی درسته که من باتو نبودم ولی... -متوجه نمی شم! -هنوز نمیخوای بگی که نسبت به من چه احساسی داری؟ مرد باش و بگو. -مرد بودن این نیست که مرد بودن یعنی یعنی یعنی... -بسه بابا آقای عاشق تنهای...بیا بریم -بریم...ولی تکلیف این دوتا چی میشه؟ -ولشون کن بابا. -باشه ولی بازم در حق من در راه عشق تو نامردی شدا، جسم تو توی کفنه اما جسم من زیر بارون. -اول اینکه این آخرین باره که در حقت نامردی میشه بدشم مگه تو عاشق بارون نبودی؟ -بریم -... -... نقطه سر خط بد جوری نگرانش بودم دیگه نمی تونستم طاقت بیارم پیر مرد بدبخت زیر بارون کنار یه جسد دراز کشیده از اینور هم این قبر کنه هی میگه: امیر خان بریم این... یه دفعه تو قلبم ولوله ای شد به سمت علی دویدم... -علی!!!علی بلند شو ببینم!!! هر چه قدر تکونش دادم و تو سر و صورتش زدم انگار سالها خواب بود و.............................................. و ما مونده بودیم به کدامین گناه خاکشون کنیم.
+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 13:32 توسط علی هاشمی | 